سلام
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ 

سلام

دلم می خواد دوباره استارت بزنم و شروع کنم

الهی به امید تو

لبخند


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥ 

الخیر فی ماوقع


کلمات کلیدی:
 
گذر عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥ 

شبی بعد از عبادات و اوراد بخداوند سبحانه و تعالی شیخ ابوالحسن خرقانی مناجات کرد و گفت: "خداوندا، فردای قیامت بوقت آنکه نامه اعمال هر یکی بدست دهند و کردار هر یکی بریشان نمایند چون نوبت بمن آید و فرصت یابم من دانم که چه جواب معقول گویم." پس در حال . به سرش ندا آمد که " یاابولحسن آنچه روز حشر خواهی گفتن دراین وقت بگو"، گفت: "خداوندا ، چون مرا دررحم مادر بیافریدی در ظلمات عجزم بخوابانیدی، و چون در وجود آوردی معده گرسنه را با من همراه کردی تا چون در وجود آمدم از گرسنه گی می گریستم ، و چون مرا در گهواره نهادندی پنداشتم که فرج آمد پس دست و پایم ببستن دو خسته کردند ، و چون عاقل و سخنگوی شدم گفتم بعدالیوم آسوده مانم، به معلمم دادند ، به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند و از وی ترسان می بودم، و چون از آن درگذشتم شهوت بر من مسلط کردی تااز تیزی شهوت به چیزی دیگر نمی پرداختم ، و چون از بیم زنا و عقوبت فساد زنی را در نکاح آوردم فرزندانم در وجود آوردی و شفقت ایشان در درونم گماشته ، و در غم خورش و لباس ایشان عمرم ضایع کردی ، و چون از آن در گذشتم پیری و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادی ، و چون ازآن درگذشتم گفتم مگر چون وفات من برسد بیاسایم بدست ملک الموت مرا گرفتار کردی تا به تیغ بی دریغ به صدسختی جان من قبضه کرد ، و چون از آن درگذشتم در لحد تاریکم نهادی و در آن تاریکی و عاجزی دو شخص مکرم (کذا، ؟ منکرم) فرستادی که "خدای تو کیست و ملت تو چیست ؟" و چون ازآن جواب برستم از گورم برانگیختی ، و در این وقت که حشر کردی درگرمای قیامت و جای حسرت و ندامت نامه ام بدست دادی که اقرا کتابک! خداوندا، کتاب من اینست که گفتم، این همه مانع من بود از طاعت ، و از برای چندین تعب و رنج شرط خدمت نو که خداوندی بجای نیاوردم، ترا از آمرزیدن و گناه عفو کردن مانع کیست؟" ندا آمد که " ای ابوالحسن ، ترا بیامرز م به فضل و کرم خود".

 وقتی داشتم کتاب های پدربزگ را ورق میزدم به این متن برخوردم ، هیچ فرقی نکرده فقط زمان گذشته این زندگی که اینقدر براش انرژی می گذاریم را میتونیم در عرض ده دقیقه تعریفش کنیم حالا هرکس به طریقی.......

ایام بکام


کلمات کلیدی:
 
مناظره .....
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥ 

نیمه شب از صدای ضربان قلبش ازخواب بیدار شد انگار بازم تو خواب و رویا سیر میکرد نور ماه اتاق تاریکش را روشن کرده بود و سرمای اتاق خودش را هوشیار!!!

واژه ها دور سرش می چرخیدند.... وارستگی ، عشق ، درستکاری ، تنهایی، رهایی ، ایثار ، مسئولیت و....

ای داد نیمه دوم هم بیدار شده بود  یک مناظره جانانه  این بگو آن بگو یکی  میگفت شعار نده کدوم رهایی؟ کدوم وارستگی؟ نیمه اول در کمال حیرت و اما محکم  گفت: نه من رها کردم دیگه نمی خام بند این افکار پوچ و واهی باشم ...من  عاشقم، عاشق معبودم ،  عشق اوازلی نیست ....

نیمه دوم نیشخندی زد و گفت : عاشق تنها می بخشه

داد و ستدی در کار نیست در نتیجه سود و زیانی هم در کار نیست....

عاشق هرگز نمی ترسه ، ترس قطب مخالف عشق است و همزیستی این دو ممکن نیست.....

نیمه اول انگار یک تکونی خورده بود آهسته می گفت پر مدعا هیچم هیچم هیچم

بی ادعا عاشقم  عاشق توام

  مرا هرگزبه حال خود وامگذار.......

ایام بکام


کلمات کلیدی:
 
تا کجا باید تاخت......؟
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥ 

زندگی جدید...

یه حسه خاصیه...

اضطراب دلپذیر...

نگرانی از ناگفته ها  و نا شنیده ها و نا دیده ها ...

شاید یک

نمیدونم..

جالبه...

استقلال...

تحول...

....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ 

در این دنیای پیچیده روابط ،  آچه بیشتر از هر چیزی مورد نیاز است ، راهی برای ایجاد صمیمیت و تاثیرگذاری مطلوب به روی اندیشه و احساس دیگران است.

روزایی که ندای قلبم بالا می رفت و حال و هوای معنویم قوی بود هر وقت ازم می پرسیدن بزرگترین آرزوت چیست ؟؟

با کمی مکث و تردید میگفتم : دوست دارم محبوب القلوب باشم!!!!!!

اما...........


کلمات کلیدی:
 
خونه تکانی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥ 

وقتی از خواب پریدم صدای اذان تو گوشم نوای زیبایی راه انداخته بود . با اینکه سه ساعتی نبود که بی هوش شده بودم  اما سیر خوابه سیرخواب بودم امان از دست این رویا ...

داشتم به گذشته فکر می کردم اخه هرچه کردم از گذشته جدا بشم نشد برای همین آمدم تفکیکیشان کردم مثل یک خونه تکانی بود بی مصرف ها ، آزاز دهنده ها یک طرف و انرژی زا ها هم یک طرف بخش اول را به یک انباری با یک عالمه چفت و بس و بخش دوم را تو کنج دلم جا دادم

حالا دیگه خیالم راحتره......

 با اینکه باید همیشه در اکنون زندگی کنم اما گذشته جزئی از وجود ماست!!!!

توی اون خرت و پرت ها یک دختر12 ساله با موهای طلایی با یک شلوارک ، سوار دوچرخه  داشت رژه میرفت. نمی دونم چرا ابایی نداشت از صدمه دیدن از ضربه خوردن تازه جزء افتخاراتش هم محسوب می شد فقط می خواست پیش بره .... گستاخ و نترس

با همبازی هاش قرارگذاشته بودند برن کوه بعد از ظهر بود کوله را آماده کردند و همگی براه افتادند همه راه را خوب میشناختن هر کدام به روش خودشان جمع را سرگرم می کردند هوای لطیف ، دل های پاک ، فکر های بی مسئولیت همه و همه باعث می شد تا حسابی خوش بگذره .......

وقتی به اون بالا رسیدن کافی بود دست دراز کنن تا اونو حسش کنن آخه دخترک همیشه می گفت : خدا رو کوه زندگی می کنه .......

زمان می گذشت با اینکه دلشون نمی خواست برگردند راهی شدن

بازم شیطونیش گل کرده بود دلش می خواست یکجوری حال بقیه را بگیره و یا.....

بی سر و صدا  از جمع جداشد راه میان بری پیدا کرده بود یک بیراهه بود از اون بالا به جاده اصلی ختم می شد ولی نمی دونم چرا هرچه پیش تر می رفت احساس میکرد بیشتر دور میشه اما گستاخانه ادامه می داد و به هدفش ایمان داشت . هوا گرگ میش بود چیزی به غروب نمانده بود یوایش یواش حس ترس و دلهره جای شیطنت را می گرفت  جاده نا آشنا بود ، تنها یی هم یک درد دیگه اما سوسو چراغ های ده را که میدید دلش آروم می گرفت . حقیقتش نه راه پس داشت نه راه پیش یک جورایی به بن بست رسیده بود یک شیب بسیار خطرناک  که تو تاریکی دو چندان هم شده بود.

باید اعتراف میکرد که بی کله گی کرده حالا دیگه صلاح نمی دید از جاش تکون بخوره تصمیم گرفت دعا کنه و تا صبح همون جا صبر کنه چاره ای نداشت . می دونست الان چه قیامتی تو خونه راه انداخته بنده خدا بچه های بزرگتر که معمولا این شیطونک ها را همراهی میکردن

باید کاری میکرد نمی خواست بروی خودش بیاره اما کاملا خودش را باخته بود اون واقعا ترسیده بود  چشم ها رو بست و سعی کرد فقط دعا کنه (عجب حالیه وقتی به آخر خط می رسی و صداش میکنی) ....

  ظلمات و تاریکی همه جا را و گرفته بود که صدای همهمه و داد فریاد شنید چشم ها رو باز کرد واز دور نور چراغ زنبوری ها شون را دید حالا جرائت پیدا کرده بود می پرید بالا و پایین داد میزد هوو می کشید ..............

حس کرد یک سایه با یک نوری پشت سرشه

: دختره لوس ننر

اون لحظه دیگه مغرور نبود پرید بغلش و بغضش ترکید از اون به بعد فکر میکنم هم به خدای خودش نزدیک تر شده بود و هم راحتر گریه می کرد آخه واقعیت این بود که اون از تاریکی و تنهایی وحشت داشت!!!!!


کلمات کلیدی:
 
مهر را با مهر شروع کنیم
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥ 

امروز صبح  طبق معمول در خونه را باز کردم، همانطوری که  نسیم پاییزی صورتم را نوازش می کرد نفسی از ته دل کشیدم و راز نیاز صبحگاهی ام را ادامه دادم      خدایا بار  شونه ها را بردارو بگذار سبک بال امروز را طی کنم ، امروز روز خودشه ............

از وقتی یاد گرفتم بروز زندگی کنم مشکلات هم بروز شده.... 

عجب هوای دلیه ، پاک و خنک و دل انگیز

اول پاییز ،  استارت شروع زندگی

روز اول مهره و  بچه ها پرانرژی ، چهره  خونه و شهرمون  را دگرگون  کردند....

ذوق و شوق مدرسه تو دل ادم هیاهیویی راه میاندازه   

  ای جان دل.....

ای عجب کیفی داره این دلهره ها ، شیطنت ها ......

دخترم قدر این روز ها را بدان که بخش قشنگی از زندگیست....

زیبا ترین روز های پاییزی درراهند

ایام بکام


کلمات کلیدی:
 
دل و دوست
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥ 

 

دوستي روانتخاب كن

 كه دلش اينقدر بزرگ باشه

كه براي جا شدن توي دلش

 نخواي خودت رو كوچيك كني

 

ای کاش..

ای کاش نوشته دلها خواندنی بود ،

ایام بکام


کلمات کلیدی:
 
رویا.....
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥ 

دلم برای یک رویای جذاب و پر از حس و حال تنگ شده!!!

دلم میخواد یک رویا ببینم  که جسارت و اعتماد و اعتقاد توش موج بزنه

دلم می خاد تو رویا ببینم اسقامت و پاکی و نجابت حقیقت داره

آرزوم ......   رویای اجین شدن با توست 

ای خدا مرا دریاب


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ 

سه تاری که هیچ وقت نواختنش را نیاموخته ای بردار.

و شادمانه ترین ترانه ای که شنیده ای بنواز،

تا نسیم امیدرا

بر گونه هایت حس کنی........

 یا حق


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥ 

نمی دونم داستان چیه ؟؟؟

از کجا شروع شد؟؟؟

قراره به کجا بکشه؟؟؟

ولی هرچی که هست من راضیم  

 خب همیشه ام که نباید زندگی از فرمول و قانون های از پیش تعیین شده اش پیروی کنه!!!

 

یکبارم جرأت کن حرف دلتو گوش بده!!!


کلمات کلیدی:
 
ذوقیدم
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥ 

امروزم برای خودش یک روز دیگه است مثل روزای دیگه خدا

صبح زود همشان را  راهی کردم برای یک مسافرت دسته جمعی توپ ، از اون مسافرت ها که خیلی کم پیش میاد ، یک اکیپ جور ......

از توی راه چندین بار بهم زنگ زدن ،دیگه دست آخر طاقتشون تموم شد و گفتن ماشین می فرستیم دنبالت باید بیایی.....

می دونی صحبت سفر نیست حتی صحبت با هم بودنم نیست

صحبت نگران بودنه صحبت دوست داشتنه بعضی وقت ها فکر میکنم پاک فراموش شدم اما به این مقطع  که میرسم یک جورایی دلم قیرقاژ میره که نه بابا حضورت را دوست دارن ، نگرانتن و .....

عجب حال خوبیه

دوست داشتن - دوست داشته شدن ....

ایام بکامتان عزیزان من


کلمات کلیدی:
 
خدايا يه دل آروووووووووووووووووووووووووووووووم بده
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥ 

رمز آرامش در ۵۶ گام!!!

گام1: فهرستي از موفقيت هايي را که تا کنون نصيبتان شده را تهيه کنيد.

گام2: هر چند وقت يک بار به ميان طبيعت برويد و در محيطي سبز و سرشار از آرامش قدم بزنيد.

گام3:وان حمام را پر از آب گرم و صابون کني! د ، داخل وان بنشينيد و تمام تنش ها را با تنفس عميق و استراحت از خود دور کنيد.

گام4: هر روز به جمله هاي زير و جملاتي از اين قبيل فکر کنيد. • تا زماني که خودتان نخواهيد ، هيچ کس نمي تواند تحقيرتان کند.(تئودور روزولت)

 • روزي شخصي بودايي را فحش و ناسزا ميداد ، بودا به وي گفت:از تو به خاطر اين هديه عالي تشکر ميکنم!اما متاسفم که نمي توانم هديه ات را بپذيرم ، راستي اگر کسي به من هديه اي دهد و من هديه را قبول نکنم به چه کسي تعلق خواهد داشت؟

 • خواه فکر کنيد کاري را ميتوانيد انجام دهيد ، خواه فکر کنيد که از انجام کاري ناتوان هستيد ، هميشه حق با شماست.(هنري فورد)

• قلمرو خد! اوند درون ما انسانهاست.

 • به دنبال رستگاري و سعادت خود باش.

• از صميم قلب خودت را دوست داشته باش.

گام5: در تعطيلات آخر هفته ، فقط به تفريح و استراحت بپردازيد.

گام6: تلاش کنيد هميشه مثبت بينديشيد.

گام7: به خاطر داشته باشيد که هر گاه در کاري سرگردان مي مانيد ، در حال آموختن نکته اي جديد هستيد.

گام8: تا آنجا که لازم است خودتان را به مبارزه بطلبيد ، نه بيش از اندازه.

گام9: در هفته يک شب تلويزيون خود را خاموش نگه داريد تا مغزتان استراحت کند.

 گام11: هر چند وقت يک بار به يک مکان مقدس برويد و با خدا راز و نياز کنيد.

 گام12: هر چند وقت يک بار بيرون از خانه غذا بخوريد.

گام13: با کسي که از صميم قلب دوستش داريد تلفني صحبت کنيد.

گام14: خود را در آيينه نگاه کنيدو از ديدن زيبايي هايتان لذت ببريد و خدا را به خاطر اين نعمت شکر گذار باشيد.

 گام15: اهداف خود را بنويسيد و با آنها زندگي کنيد.

 گام16: در هدف گذاري واقع بين باشيد.

 گام17: وسواس را از زندگي خود حذف کنيد ، در اين صورت هيچ کاري نميتوانيد انجام دهيد.

گام18: براي خود تعهد مشخص کنيد و به آن وفادار باشيد و تا مي توانيد براي آن حرکت و تلاش کنيد ولو آن که نتيجه دلخواه شما نباشد.

گام19: هميشه لبخند بزنيد.(لبخند و خنده تفاوت دارند)

 گام20: تاخير در انجام کاري بهتر از انجام ندادن آن است.

گام21: هنر سوال کردن را بياموزيد.

گام22: براي خودتان يک مشاور برگزينيد و از راهنمايي هاي او استفاده کنيد.

گام23: شرقي ها اعتقاد دارند که آب جاري منبع انرژي هاي مثبت است! و ضروري در زندگي است.پس هر چند روز يک بار زير دوش برويد و بگذاريد جريان آب تمام عضلات را ماساژ بدهد.

گام24: ده بار تنفس عميق بکشيد.

گام25: هنگام راه رفتن و نشستن سرتان را بالا بگيريد و قوز نکنيد.

گام26: گاهي اوقات تند تند راه برويد.

 گام27: وقتي در کاري موفق مي شويد،با خريدن يک هديه براي خودتان موفقيتتان را جشن بگيريد.

 گام28: استفاده از فرصت ها را بشناسيد.

گام29: براي خودتان گل بخريد.

گام30: هر وقت احساس تنش کرديد ، به موسيقي مورد علاقه تان گوش دهيد.

گام31: تکرار! عبارات تاکيدي را فراموش نکنيد.برخي عبارات تاکيدي مهم در زير آمده است.

• هر روز هر قدمي که بر مي دارم بهتر و بهتر مي شوم.

 • من اين وضعيت را به عشق الهي مي رسانم و به بهبود آن اعتماد کامل دارم.

 • نعمت هاي کائنات بي شمار هستند از اين رو همواره احساس وفور نعمت کرده و مي دانم به تمام خواسته هاي بر حق خود مي رسم.

• من کساني را که در حقم بدي کرده اند مي بخشم و آزاد مي شوم.

• من مسئول تمام اتفاقاتي که برايم مي افتد هستم.

• من آرام هستم و مي گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت امگيز برايم رخ دهند.

 • امروز، کنترل زندگي خود را در دست مي گيرم.

• اهميت ندارد که چه اتفاقي رخ مي دهد،نور درونم از من حمايت مي کند.

• من عاشق زندگي هستم و زندگي نيز عشقش را نثار من خواهد کرد.

 • با هر دم و بازدم خدا را شکر ميکنم.

 گام3۲: نعمت سلامتي خود را قدر بدانيد.

گام3۳: هنر نه گفتن را بياموزيد.

گام3۴: هنگامي که کودکان بازي مي کنند در آنها دقيق شويد. گام3۵: هر چند وقت يکبار خانه تکاني کنيد.

گام3۶: آمدن بهار را جشن بگيريد.

گام3۷: کارهايي را که بايد در طول روز انجام دهيد مرور کنيد.

گام3۸: هر روز، به بازنگري کارهاي همان روز بپردازيد.

گام۳۹: از کساني که شما را مورد ستايش قرار مي دهند، تشکر کنيد.

 گام4۰: خودتان را مورد تحسين و ستايش قرار دهيد.

 گام4۱: سعي کنيد روزهاي تعطيل کمي بيشتر استراحت کنيد و بخوابيد.

گام4۲: گاهي اوقات تنها ماندن را تجربه کنيد.

 گام4۳: باغچه کوچکي براي خود درست کنيد و هر چه دوست داريد در آن بکاريد.

گام4۴: به يک دوست قديمي زنگ بزنيد.

 گام4۵: به پارک رفته و چرخي بزنيد و گلها را بو کنيد.

گام4۶: زماني که زير دوش مي رويد آواز بخوانيد.!!!

گام۴۷: نامه اي بنويسيد و در آن از خود انتقاد کنيد.

 گام۴۸: هر روز چند واژه جديد بياموزيد.

گام۴۹: شکر گزار باشيد.

 گام5۰: هر از گاهي به گورستان برويد اين کار باعث مي شود که ديد شما نسبت به زندگي عوض شود و زيستن در الان جاودان را بياموزيد.

گام5۱: مدتي از وقت خود را به کتابخوانه برويد و کتاب بخوانيد.

گام5۲: قبول کنيد که انسان جايز الخطا است.

گام5۳: يک مهارت جديد بياموزيد.

 گام5۴: به اطرافيان اثبات کنيد که برايشان ارزش قائل هستيد.

گام5۵: براي بهبود وضعيت خود تلاش کنيد.

گام۵۶: توجه داشته باشيد که چه زماني بايد در نگرش ها تغيير ايجاد کنيد.

 

با همه این حرف ها بازم یک جای کار می لنگه ؟؟؟؟

شاید این متن تکراری باشه اما خیلی حرف هاست که اگه هر روزم تکرارش کنی کمه!!!

ایام بکام


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥ 

دستهامان

نرسيده ست به هم ...

از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست ! 

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

فریدون مشیری




کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥ 

    سخت ترین چیزی که می توان در زندگی یاد گرفت این است که از روی   کدام پل باید رد شد و کدام را باید خراب کرد؟؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ 

سلام و درود به عاشقان و محبان علی


کلمات کلیدی:
 
خدايا منو به حال خود وا مگذار
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥ 

  خدایا

   دلم را همچون نی لبکی چوبین برلب های خود بگذار

   و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم کن!

  چنان بنواز دلم را که هر جا نفزتی هست ، عشق باشم من!

  هرجا زخمی هست ، مرهم باشم من !

  هرجا ناامیدی هست ، امید باشم من!

  هرجا تاریکی هست ، روشنایی باشم من!

  هرجا غمی هست ، شادمانی باشم من !

  توانم ده تا دوست بدارم بی چشمداشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!

باشد که در دلم روشنی عشق تو بدرخشد!

آمین


کلمات کلیدی:
 
ستاره ها ........
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥ 

ستاره ها به من تو پیغوم میدن که هر کسی به دنبال جفت خودش می پره ، تا در کنار هم آروم بگیرن . هر ستاره واسه ما آدما ، مثه یه نگاه تازه س. ستاره ها توی آسمون کنارهم می درخشن و هیچ کدوم جای دیگری رو تنگ نکرده .

 بیا من و تو ، هردو یه نگاه تازه بشیم . واسه رها شدن هی ساده بشیم .

 دل زندگی ، با ما می تپه . وصل کن خودتو به این همه ستاره که بهت زل زدن .

 اگه کوله بارت سنگینه ! اگه خیلی تنهایی و همدمی نداری . اگه بیماری و دستت خالی! اگه بیکاری و در به در به دنبال کاری! اگه بهت ظلم شده و در فشاری ، یادت باشه حتی در تیره ترین شب ها ، در اوج تاریکی و ظلمت ، همیشه ستاره ای هست که چشمش به توست . اون ستاره یه پیغومه ، یه خبر خوش واسه اونایی که به دنبال نورند.

ستاره ها هرگز نمی میمرند. حتی اگه تو خواب باشی و اونارو نبینی.

بر گرفته از یک تکه ورق آسمونی


کلمات کلیدی:
 
اسباب کشی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥ 

هر وقت ادم اسباب کشی می کنه گنج پیدا میکنه   

این گنج ، گنج خاطره هاست......

گذشته های خوب و بد مثل یک فیلم سینمایی زوایای خوب و بد زندگی رو  برخت می کشه !!!

-  تعلقات فراموش شده......

-  وابستگی های از دست رفته ......

- دلبستگی های پوکیده .......

  من دلم نمی خاد اسباب کشی کنم

خدایا ، با همه این ............رضایم به رضای تووووووووووووووو


کلمات کلیدی: